تبليغاتX
پنجره
سالها شمع دل افروخته و سوخته ام   -----   تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام

                                                                                                                استاد شهریار

+ نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 9:18 |
+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 7:52 |
+ نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 7:9 |

روزي فرشته اي به كنار تخت خواب مردي رفت و او را بيدار كرد و گفت : با من بيا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم . آن مرد كه فرصت جالبي بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد. وقتي به جهنم رسيدند فرشته او را به تالار بزرگي برد كه ميز بزرگي در آن قرار داشت و روي ميز از انواع غذاهاي لذيذ ، نوشابه هاي گوارا و شيريني هاي خوشمزه انباشته بود . اما در انتهاي تالار همه ناله ميكردند و ميگريستند . وقتي به آنها نزديك شد دريافت كه همه آن افراد بندي برروي بازوان خود دارند كه مانع خم شدن دستهاي آنان است ، درنتيجه آنان نمي توانند حتي لقمه اي در دهان خود بگذارند . سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد كه در آنجا ميزي بزرگ با انواع غذاهاي مطبوع ، نوشابه هاي رنگارنگ و شيريني قرار داشت . اما در اينجا به عكس جهنم مردم مي خنديدند و اوقات خوشي را كنار هم مي گذراندند . وقتي مرد به آنان نزديك شد دقت كرد و دريافت كه آنان نيز همان قيد و زنجير را دارند و دستشان خم نمي شود تا بتوانند غدا را در دهان خود بگذارند . اما تفاوت با آنان كه در جهنم بودند در اين بود كه بهشتي ها غذا را برمي داشتند و در دهان يكديگر مي نهادند و به اين ترتيب به كمك يكديگر از خوردني ها و آشاميدني ها ي لذيذ بهره مي بردند.

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 7:44 |
استلا تریل مان :      هر بار به شکلی می گوییم  ((  آمین  )) اتفاقی می افتد.

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 11:0 |


Powered By
BLOGFA.COM