حكايت:
هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نكشيده مگر وقتي كه پايم برهنه مانده بود و استطاعت پاي پوشي نداشتم .
به جامع كوفه در آمدم دلتنگ ، يكي را ديدم كه پاي نداشت . سپاس نعمت حق بجاي آوردم و بر بي كفشي صبر كردم.
+ نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت
8:51 |

