+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت
7:34 |
+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت
7:34 |
کشیشی بود که آنقدر حوصله اعضاء کلسیا را سر برده بود که آنان از او خواستند تا آنجا را ترک کند . کشیش درخواست کرد (( یک فرصت دیگر به من بدهید. ))
یکشنبه بعد اعضاء جمع شدند و درشگفتی تمام یکی از بهترین موعظات عمرشان را از او شنیدند. پس از مراسم همه دست او را به گرمی فشردند . یکی از افراد مسن جمع به کشیش گفت : ((شما باید همین جا بمانید و البته باید اضافه حقوق هم دریافت کنید .)) کشیش پذیرفت سپس مرد مسن گفت :(( این بهترین موعظه ای بود که من شنیده بودم .ولی یک چیز را به من بگو . وقتی که شروع به صحبت کردی دو انگشت دست چپ را بلند کردی و در پایان موعظه دو انگشت دست راستت را بلند کردی معنی و اهمیت این حرکان چه بود ؟) کشیش پاسخ داد :(( این علامت نقل قول بودند !)) + نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
8:4 |
امتحان نهايي دين ، دينداري نيست ، محبت است. در زندگي به عقب كه مي نگريد مي بينيد لحضه ها ييكه به راستي رندگي كرده ايد لحضه هايي هستند كه با عشق و محبت دست به كاري زده ايد . + نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:1 |
|
|