تبليغاتX
پنجره

یک استاد با شاگردش در صحرا راه می رفتند . استاد به شاگردش می گفت که باید همیشه به خداوند اعتماد کند چون او از همه چیز آگاه است . شب فرا رسید و آنها تصمیم گرفتند که اطراق کنند . استاد خیمه را برپا کرد و شاگردش را فرستاد تا اسبها را به سنگی ببندد. اما وقتی شاگرد کنار سنگ رسید به خودش گفت استاد دارد مرا آزمایش می کند ، او می گوید که خداوند بر همه چیز آگاه است . آنوقت از من می خواهد که این اسبها را ببندم. او می خواهد ببیند آیا من ایمان و توکل دارم یا نه . سپس به جای اینکه آنها را ببندد دعای مفصلی خواند و افسارشان را به خدا سپرد.

روز بعد وقتی بیدار شدند اسبها رفته بودند . شاگرد که ناامید و ناراحت شده بود نزد استاد رفت و شکایت کرد و گفت : دیگر هیچوقت حرف او را باور نخواهد کرد. چون خداوند از هیچ چیز مراقبت نمیکند . و فراموش کرده که از اسبها نگهداری کند . استاد جواب داد :

تو اشتباه می کنی خداوند می خواست از اسبها نگهداری کند ولی برای این کار نیاز به دستان تو داشت که افسار آنها را به سنگ ببندد.

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 10:18 |

ای دل به طریق عاشقی راه یکی است *** در کشور عشق بنده و شاه یکی است

تا ترک دو رنگی نکنی در ره عشق **** واقف نشوی که نعمت الله یکی است

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 7:40 |

کار با عشق آن است که پارجه ای را ببافی بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد . کار با عشق آن است که خانه ای با خشت محبت بنا کنی بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد . کار با عشق آن است که دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آن را با لذت درو کنی چنانکه گویی معشوق تو آن را تناول خواهد کرد. و بالاخره کار با عشق آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی که پاکان و قدیسان عالم به تو می نگرند.

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 11:56 |
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

                                                     دانی که رسیدن هنر گام زمان است

+ نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 15:51 |


Powered By
BLOGFA.COM